اي پروانه زارهاي دور ! اي نسيم ها و نورهايي كه نشاني اساطير ناشناخته را ميدانيد !
خلوتي برايم فراهم كنيد خلوتي به كوچكي قلب يك گنجشك برايم كافي است خلوتي به اندازه گليم يك درويش
اي كه از آهوهاي جوان راه گم كرده دلواپس تري !
اي كه هر روز دانه دانه اشكهايم را بر مي گيري و به چشمه ساران جوشاني كه از كنار درختان مجنون مي گذرند مي سپاري !
مي خواهم از عشق بگويم گوياتر از شمعها و شاخه هاي بيد و روشن تر از سرنوشت باران ها
اگر چه صد سال قبل شاعري به تو گفته است :(( اگر ميخواهي بداني چقدر دوستت دارم از خدا بپرس))
اي كه دوست داري هر روز برايت نامه بنويسم و تو را از احوال دلم با خبر كنم و با تو از رازهاي درونم بگويم !
من گاهي فكر مي كنم ميان بودن و نبودن معلق مانده ام
نه در زمينم نه در آسمان
گاهي كلمه ها به سرعت از من دور مي شوند تيز پاتر از باد صبا
و گاه سراپا كلمه ام و حتي نفسهايم از كلمه است
گاهي ميخواهم آنقدر حرف بزنم كه حرفهايم كوهي بشوند و قله اش به آسمان سر بسايد
و گاه آنقدر ساكت و درهم و گرفته ام كه لب از لب باز نمي كنم
گاهي خود را در همسايگي آينه ها مي بينم و گاهي در قعر دره هاي بي آب و علف
چگونه مي توانم بند بند خودم را براي تو شرح بدهم ؟
چه كار سختي است از خود گفتن !
فقط همين را مي توانم بگويم كه در زمستاني غريب با دستهايي پر از شعرهاي عاشقانه متولد شده ام و در يك روز بهاري روي بال خيال انگيز سنجاقكي عاشق با دنيا خداحافظي خواهم كرد .
با هفت تا آسمون پر از گلهاي ياس و ميخك
با صد تا دريا پر از عشق واشتیاق و پولك
يه قلب عاشق با يه حس بيقرار و كوچك
فقط ميخواد بهت بگه تولدت مبارک

برادر خوبم منت بر سر تقويم گذاشتي زمستان را گرم كردي
بهمن را سر افراز نمودي
عزيز دلم بيست و يكمين بهار زندگيت ياس باران باد بهترين خوشي ها را براي تو و كسانيكه دوستشان داري آرزو مي كنم و يك سبد گل با يه آسمون ستاره پيشكش وجود نازنين و قلب مهربونت مي كنم
مهربانم نميدانم با چه جملاتي از زحمات شما تشكر كنم فقط مي توانم به زبان ساده اما از صميم قلب بگويم گل وجودت به عمر خورشيد
و آسمان زندگيت هميشه آفتابي

من براي تو از رودخانه هايي مينويسم كه به سوي عشق پر كشيدند و از ني لبكي كه صدايش همه قلب هاي عالم را بيدار ميكند
تو مي تواني خورشيد را كنار آينه ام بنشاني و از بهار و تابستان جامه اي بدوزي
تو مي تواني دلتنگي هاي مرا در چشمه اي نزديك بشويي
تو از آسمان ها هم آبي تري و هيچ گاه ابري نمیشوی
شاليزارهاي شمال و زنبق هاي كوهي شاهدند كه چقدر دوستت دارم
يك نفر دنبال خدا مي گشت شنيده بود كه خدا آن بالاست
و عمري ديده بود كه دست ها رو به آسمان قد مي كشد.
پس هر شب از پله هاي آسمان بالا مي رفت ابرها را كنار مي زد
چادر شب آسمان را مي تكاند ماه را بو مي كرد و ستاره ها را زير و رو.
او مي گفت:(( خدا حتما يك جايي همين جاهاست.))
و دنبال تخت بزرگي مي گشت به نام عرش كه كسي بر آن تكيه زده باشد.
او همه آسمان را گشت اما نه تختي بود و نه كسي.
نه رد پايي روي ماه بود و نه نشانه اي لاي ستاره ها
از آسمان دست كشيد از جست و جوي آن آبي بزرگ هم.
آن وقت نگاهش به زمين زير پايش افتاد زمين پهناور بود و عميق.
پس جا داشت كه خدا را در خود پنهان كند.
زمين را كند ذره ذره و لايه لايه و هر روز فروتر رفت و فروتر.
خاك سرد بود و تاريك و نهايت آن جز يك سياهي بزرگ چيز ديگري نبود.
نه پايين و نه بالا نه زمين و نه آسمان.
خدا را پيدا نكرد اما هنوز كوه ها مانده بود در ياها و دشت ها هم
پس گشت و گشت و گشت . پشت كوه ها و قعر دريا را . وجب به وجب دشت را
زير تك تك همه ريگ ها را
لاي همه قلوه سنگ ها و قطره قطره آب ها را . اما خبري نبود از خدا خبري نبود.
نا اميد شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو .
آن وقت نسيمي وزيدن گرفت
شايد نسيم فرشته بود كه مي گفت خسته نباش كه خستگي مرگ است .
هنوز مانده است وسيع ترين و زيبا ترين و عجيب ترين سرزمين هنوز مانده است
سرزمين گمشده اي كه نشاني اش روي هيچ نقشه اي نيست.
نسيم دور او گشت و گفت:((اين جا مانده است اين جا كه نامش تويي))
و تازه او خودش را ديد سرزمين گمشده را ديد.
نسيم دریچه كوچكي را گشود راه ورود تنها همين بود
و او پا بردلش گذاشت و وارد شد
خدا آنجا بود
بر عرش تكيه زده بود و او تازه دانست عرشي كه در پي اش بود همين جاست
سالها بعد وقتي كه او به چشم هاي خود برگشت خدا همه جا بود
هم در آسمان و هم در زمين
هم زير ريگ هاي دشت و هم پشت سنگ هاي كوه
هم لاي ستاره ها و هم روي ماه. ![]()

