به ستاره ها مي گويم جامه سياه بپوشند و ماه را در ميان آنان مي نشانم تا از شبهاي كبود تو بگويم
مي دانم جبرئيل نيز از مرثيه تو خواهد گريست و هفت ستون افلاك به لرزه خواهد افتاد
شكوه شكوه از دستهاي پليدي كه نگذاشتند كوير هاي سوخته را با شاخه هاي ترد ياس زيبا كني و لبخند بهشتي تو نيمكره هاي سرد زمين را فرا بگيرد
اي بانوي خانه خسته من !
آنهايي كه آفتاب قلب تو را نديدند آنهايي كه نخواستند درخشش حرفهاي تو را ببينند از دايره وجدان و انصاف بيرون ايستاده بودند
آنها شمشيرهاي شكسته وزنگارگرفته اي بودند كه به كار بازي كودكان نيز نمي آمدند
چه قدر به خاطر من تو را آزردند و تو لب فرو بستي و جز به روح رسول الله (ص) شكايت نبردي
نيمه شبها وقتي از گفتگو با چاه به خانه باز مي گشتم نگاه مهربان تو به من آرامش مي بخشيد
با خود مي گفتم آيا خدا مهربان تر از فاطمه آفريده است؟
من نمي خواستم اشكهايم را ببيني همان گونه كه تو كبودي بازويت – جاي گستاخ ترين تازيانه عالم- را از من پنهان كردي
تو نمي خواستي پر كاهي به رنج هاي من بيفزايي
اي كوثر بي انتها !
هيچ كس به قدر من تو را نمي شناسد
اين بي وفايان كه از شاخه هاي خشكيده نخلستان هم كمتر بودند مگر بارها به چشم خويش تو را بر زانوي پيامبر (ص) نديده بودند؟
مگر بوسه هاي مكرر پيامبر(ص) را بر دستان تو شاهد نبودند ؟
آن شب كه من و اسما تو را با ترانه هاي آبي غسل مي داديم فرشته ها يكريز اشك مي ريختند من و اسما نيز اشك مي ريختيم
ماه اشك مي ريخت ملكوت اشك مي ريخت
اما گرانبها ترين اشكهاي دنيا اشكهاي حسين بود وقتي او كودكانه براي تو مي گريست و بي تابي مي كرد من دگرگون مي شدم سياره ها از حركت باز مي ايستادند و نخلهاي كربلا از غصه خم مي شدند
افسوس ! افسوس كه اين خانه كاهگلي كوچك ديگر صداي قدمهاي تو را نخواهد شنيد و دستهاي صبورت گيسوان پريشان زينب را شانه نخواهد كرد
فاطمه ! فاطمه چه طنين دل انگيزي دارد نام تو

تو دلم يه دنيا حرفه كه ميخوام بگم براتون
تو بگو به من كجايي تا ببوسم خاك پاتون
آقا جون دلم گرفته مثل آسمون پاييز
ميدونم مرغ دل من دوباره كرده هواتون
آقا جون با خودم يه نذري كردم كه اگه تو رو ببينم
با همون نگاه اول جونم و بدم براتون
گل زهرا گل زهرا گل زهرا
چه خوبه خونه قلبم بشه جاي تو هميشه
حك كني رو صفحه دل نقش روي دلرباتون
چي ميشه يه بار شبونه رد شي از كوچه قلبم
روي ماهتو ببينم يا كه بشنوم صداتون
آقا ما رو هم يه نيمه شب تو نماز شب دعا كن
آقا جان...آقا...
السلام عليك حين تصلي و تقنت
السلام عليك حين تركع و تسجد
السلام عليك حين تهلل و تكبر
السلام عليك حين تحمد و تستغفر
السلام عليك حين تصبح و تمسي
ما رو هم يه نيمه شب تو نماز شب دعا كن
تا صبا برام بياره صدا وسوز دعاتون
بيا تا براتون بميرم حالا كه اسير دردم
بيا اي يوسف زهرا تا ببوسم شال عزاتون
گفتي پر خون ميشه چشمات از غم داغ شقايق
الهي كه من بميرم نبينم خون چشاتون
يا فاطمه الزهرا...
بر قامت دلرباي مهدي صلوات
آقا درسته هر چي به من خوبي كردي هيچ چيزي جز بدي جوابتو ندادم
درسته گفتم دلتنگ امام رضام تو واسطه شدي رفتم امام رضا
گفتم اشك چشم دادي
گفتم دل شكسته آقا بهم دادي
خلاصه هر چي از طرف تو اومد اجابت و خوبي بود
ولي هر چي از طرف من اومد...
فقط ميتونم بگم شرمندم
آقا جان بازم ميگم دستت درد نكنه آقا

نميدانم چه شد ما را نراندي
به مهماني خود ما را كشاندي
نگه بر جرم و عصيانم نكردي
جدا از اين رفيقانم نكردي...
به اميد خدا امروز با كاروان بسيج دانشگاهمون راهي تهران هستيم
و جمكران........
اونجا واسه همتون دعا ميكنم
دعا ميكنم به آرزوهاي نيكتون برسين ان شاالله
شما هم يادتون نره منو دعا كنيد!
دوست داشتني ترين چيزها نزد خداوند متعال دعاست
دعا كليد گنجينه هاي الهيست
از امام باقر (ع) روايت است كه مي فرمايند:
همينكه شب جمعه فرا مي رسد خداي متعال مي فرمايد:
آيا دعا كننده اي هست؟كه حاجتش را برآورم
آيا درخواست كننده اي هست كه عطا كنم او را
آيا استغفار كننده اي هست تا بيامرزم او را
مرا بخوانيد و درخواست كنيد تا پاسخ دهم
يا علي...
مي خواهم از همه چيز بگريزم و هيچ چيز و هيچ كس را به اتاقم راه ندهم
حتي آن ستاره قشنگي كه براي ديدنم سرك ميكشد
گاهي آنقدر تنهايم كه هوا نيز در كنارم جريان ندارد
انگار من پيش از همه به دنيا آمده ام و زودتر از همه قدم به هستي گذاشته ام
وتمام كائنات و طبيعت منتظرند كه چيزي بگويم
نه.. انگار آفرينش تازه مي خواهد آغاز شود
پس من كيستم و كجايم؟
چرا زودتر از پرنده ها درختان درياها سنگها و سنجابها به زمين رسيده ام ؟
چرا زودتر از آدم تبعيد شده ام ؟ حوا كجاست ؟ چرا هيچ كس روي زمين نيست ؟
نه موري نه سيبي و نه صدايي !
خاموش خاموش خاموش
نكند من خواب بوده ام و همه رفته اند !
نكند اينجا زمين نيست !
لب باز مي كنم كه چيزي بگويم اما هيچ كلمه اي به دادم نمي رسد
گويا در خلا گرفتار شده ام
نه ترنمي و نه نگاهي كه به من خيره شده باشد
در آن لحظات موهوم كه دستها و پاهايم را محكم به چهار طرف دنيا بسته اند
ناگهان سايه ي تو بر سرم مي افتد
گرم مي شوم مانند اولين دقيقه تابستان
و لحظه شكوفه كردن يك شاخه ي خشك
مي خواهم از تنهايي جدا شوم و در كنار تو تنفس كنم
جلوتر مي آيي و دست سردم را در دستت مي گيري
صاعقه اي فرود مي آيد و تنهايي ام آتش مي گيرد
شعله ور مي شوم مانند تنوري در يك روستاي دور افتاده
و قلب پرستويي كه با دست پر به آشيانه بازگشته
از اتاق بيرون مي آيم
دور و برم پر از غزل است و آينه
غزلها و آينه ها را بر مي دارم زمين محو مي شود
روي هوا راه مي روم
بالاتر از آسمان ها
تو از تنهایی هزار بار بهتری



